|
همه ی این روزهاراپیاده آمدم
پای برهنه
دمپایی های کودکیم راکجاجاگذاشته ام ،نمی دانم
شایددرمرورآخرین خاطره ام باتو
وشایدهم ،همان روز که دوان دوان تاباورغم آلودمرگت ،
همه ی روزهای رفته ی زندگیم رابه جستجویت شتابان دویدم وگریستم
تاشایدبهانه ای برای بازگرداندنت بیابم
که شایددوباره آغوش گرمت
بهانه ی کودکی را بگیردکه چشمان گریانش سراغ از تومی گیرد
ازرفتنت وبازنیامدنت گریزی نبود وحتی بهانه ای برای بازگشتت
همه ی آن روزهای شتابزده را،بی تو
ودرکنارتو گذراندم
کسی چه میداند که آن کودک سربه هوای بازیگوش دیروز
همه این روزهایش راهم در چشم براهی ات سوخته
وهمه ی این روزهای رفته غرق درروزهای بی بازگشت کودکی که همه جایش توبودی
به شوق دوباره دیدنت
بی تاب بی تاب
همه چیزراپشت سرجاگذاشته
دمپایی های بزرگی اش راازپاکنده
وشتابان
باپاهای برهنه
تاخودتو
شادمانه دویده.
همه ناز  
|