تبليغاتX
دلی که شرجی یک اتفاق بارانیست!
 
دلم که شرجی یک اتفاق بارانی است تمام هستی خود را گریست اینجا
   
 

یکسال گذشت

 درگذراین یک سال چگونه پاییزوزمستان وبهاروتابستان ازراه رسیدوبه سر آمد

راستی که نمیدانم

هرچندکه تاامروزبه روشنی دریافته ام که تنهایی چه واژه ایست

وتاریکی چه رنگی.

 روحت شاد

وجایت دربهشت باد!

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

همه ی این روزهاراپیاده آمدم

پای برهنه

دمپایی های کودکیم راکجاجاگذاشته ام ،نمی دانم

شایددرمرورآخرین خاطره ام باتو

وشایدهم ،همان روز که دوان دوان تاباورغم آلودمرگت ،

همه ی روزهای رفته ی زندگیم رابه جستجویت شتابان دویدم وگریستم

تاشایدبهانه ای برای بازگرداندنت بیابم

که شایددوباره  آغوش گرمت

بهانه ی  کودکی را بگیردکه چشمان گریانش  سراغ از تومی گیرد

ازرفتنت  وبازنیامدنت گریزی نبود وحتی بهانه ای برای بازگشتت

همه ی آن روزهای شتابزده را،بی تو

ودرکنارتو گذراندم

کسی چه میداند که آن کودک سربه هوای بازیگوش  دیروز

همه این روزهایش راهم در چشم براهی ات سوخته

وهمه ی این روزهای رفته غرق درروزهای بی بازگشت کودکی که همه جایش توبودی

 به شوق دوباره دیدنت

بی تاب بی تاب

همه چیزراپشت سرجاگذاشته

دمپایی های بزرگی اش راازپاکنده

وشتابان

باپاهای برهنه

 تاخودتو

شادمانه  دویده.

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 نکنددمپایی هایم را،توباخودت برده باشی؟؟؟

نکند مرا پای پیاده

دردنیای غم آلودبزرگی جاگذاشته وتنهای تنهای به روزهای شیرین کودکی ها کوچ کرده ای؟

نکندمرافراموش کرده باشی؟

نکندبرایم دلتنگ نشده باشی؟

نکندتاهمیشه رفته باشی؟

نکند گم شدن دمپایهای کودکیم

معنی انتظارهمیشگی چشمان من برای دیدن دوباره ات باشد؟

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

درگذرروزها تنهاییمان

نامت درخلوت اشک آلودم ،چگونه محوشد،نمی دانم!

چه کودکانه چشم به روزهای باتوبودن دوخته بودم

ودرخیال سبزم خانه ای پرامیدبرایمان ساخته بودم

چه باران تندی می بارید

آن روزکه خانه ام درهم شکست

ومن چه تنهای تنها،همه ی آن روزها

وروزهای تنهای دیگرش را

ناباورانه ، ولی باورمی کردم

وبازبدنبال بهانه ای می گشتم

تاخانه ی درهم شکسته ام رامرمتی دوباره کنم

وچه کودکانه باورت داشتم آن روزها

آن روزهاکه کودکی بیش نبودم

تاتوان درک کلامی نامانوس چون غرورراداشته باشم!!!

همه ناز

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

آن روزها ، همه ی دوست داشتنی را آموخته بودی ام ،که نثارش کنم

به ساعت رفتنت ، از همه پس می گرفتم و در کیف مدرسه ات می گذاشتم

که از دوست داشتن ام ، چیزی برایت کم نگذاشته باشم

از آنکه مبادا روزی بازنگردی!!!

تا باز آمدنت همه ی سهم آنروزهای من از تو ،چشم براهی ام ،به گشودن دری  بود که به سوی تو باز میشد

و صدای آمدنت که درگوشم می پیچید

چه شتابان همه ی پله ها را تا تو به یکباره می پیمودم

که باز در آغوش تو باشم!!!

و چقدر صدای زنگ در،آنروزها شنیدنی بود

به شوق آمدنت ،چه سراسر شور بودم

که ثانیه ها را هم شماره می کردم !!!

تورا که در کنار داشتم

به ساعت رسیدنت ، دوباره همه ی دوست داشتنی را که سهم همه از دوست داشتن هایم بود

از کیف مدرسه ات برمی داشتم

و به شکرانه ی آن که خدا  هرروزدر راه رفتن و بازآمدنت

همراهت بودو مرا که همه ی  وسعت دوست داشتنم از 10انگشت دستان کوچکم فراتر نبود

چشم براه نمیگذاشت

همه ی آنچه را که از مهربانی در قلب کوچک خود داشتم ، به روی سهم قرض گرفته ام گذاشته             وپس می دادم

بهانه ی بیقراری همه ی آن روزهایم تو بودی

ونیاز من به همیشه بودنت و به همیشه داشتنت

هم بازی خلوت کودکانه ی همه ی آن روزهایم  خدایی بود،که به قلب وسعت می بخشید

که بی انتها دوست بدارم

حتی اگر برای بیان آن 10انگشت بیشتر نداشته باشم

دوست داشتنی که بهانه ی نثارکردنش، همه توبودی

چراکه همه را در قلب تو پس انداز کردم

و بهره اش را خدا داد!!!

 

                                                                                                                                        (به امید آنکه برایم همیشه باشی )

همه ناز  

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

وچه سایه ام

وقتی که تو خورشیدی

و از توسبزم و با تو زنده ام  که در آسمان زندگیم می تابی

و چه هستی ام در سایه ی تو تابان است

خورشیدک مهربان زندگی ام!!!

 

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

آمدم برایت بنویسم

بهانه کم نبود

دلتنگی امانم نداد

دلتنگی از نبودنم

شرمندگی از همیشه بودنت

از آنکه همیشه و همه جا هستی

و نیستم

از آنکه رد نگاهت تا من

همه جا و تا همیشه جاریست

و از آنکه نگاهی برای دیدنت نیست

از آنکه چون کودکی سر به هوا

هوای بودنت به سرم نیست

و از آنکه در همه ی سر به هوایی ها

همراه همیشه ه ی روزهای نیستی ام  هستی

و از آنکه مبادا تنهای زمینی ات برنجد و بگرید

بازهم این تویی که هستی و همیشگی هستی

و باز هم این منم که شرمنده ی نبودنم

و چه شرمسارم

از آنکه سرت شلوغ است

ولی من برایت همیشه هستم،همان جا که باید باشم

و تو همچون همیشه هستی ،هر جا که من هستم

و تو همیشگی هستی

هرچند که من گاه به گاهم

هرچند که من سر به هوایم

 

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

 

 

قلب حزینت تند باد آن روزها را چگونه تاب آورد

وقتی که لبت هرگز به گلایه ای گشوده نشد

و من نه فقط آن روزها ، که همه ی این روزها

و تا همیشه شرمسار نگاه بی پاسخ تؤام

و قلب کوچکت که دوست داشتن را عاشقانه می فهمید

و کلام قاصرت که حرفهای عاشقانه ی دلت را روان بود

و  لبانت که خشکی آن روزش را تا همیشه پاسخی نخواهم یافت

و امروز منم و قلبی پر از غصه ،برای دل کوچکی که روزی غصه دارش کردم

و این روزها به حکمت نبض عاشقانه ی قلبت برای خودم می اندیشم

که برایم سوالی بی پاسخ است!!!!!!!!

 

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

 

سهم تو از مای قصه کجا بود؟

و شاید سهم من های تو از قصه ی ما؟؟!!!

سهم من از قصه ی ما همه تو بود

آنچه که تو دوست تر می داشتی

هر آنچه که تو را خوشتر می آمد

و آن روزها ، من بودم و بی هیچ سهمی از من های تو

و آن روزها تو بودی و سهم ات از همه ی من های من

و من آن روزها ما بودم ، بدون تو

و کوله باری از تنهایی

و تو آن روزها من بودی ، بدون من

و کوله باری از خودخواهی

و آن روزها من ،من و تو بودیم و تنهایی
و این روزها رسیده روزهایی که تو بی ما چقدر تنهایی!!!

 

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

 

 

تو بگو

بی تو

با تو چه کنم؟

چشمان منتظرم را دگر پاسخی نیست

و دستهای پر از خالیم را

و چینی ترک خورده ی دلم را

فصل های زندگیم همه پائیز بود

خزان

و برگ ریزان

و خزان این بار زندگیم بی تو ،تا بهاری دگرتا همیشه ورق نخواهد خورد!!

ای بهار خزان دیده ام

 

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

 

 

او دگر اين روزها نه فقط خود را

بلكه گذر روزها را نيز از ياد برده است

فصل تقويم ديوار نشين خانه اش پائيز است

پائيزي كه نه تنها فراموشش نشد و از يادش نرفت

بلكه همنشين روزهاو شبهاي تنهاييش شد

پائيزي كه چون هميشه آمد

و اين بار پيغام خزانی اش ،خزاني تر بود

و نه فقط برگ درختان خانه اش را،

 كه برگ و بار درخت زندگي اش را تكاند

و تا هميشه برگ ريزان كرد وماند

و چه تنها و بي كس غربتش را دل او جاگذاشت

پائيز دلش دگر هوس بهار ندارد و به زمستاني سرد رسيده

و چه بي رحمانه بر صحن چشمان منتظرش بر جاي مانده

و بر گيسوان سپيدش جا خوش كرده است

انتظار چشمانش را دگر اين روزها تا رسيدن پاياني نيست

و دستگيره ي فرتوت خانه را چشم براهي اش شرمنده مي كند

و چه حسرت بار

هر دو به هم خيره مانده اند و سراغ دلتنگي اشان را از هم مي گيرند.

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

از بچگي بي تاب چشيدن طعمهاي تازه

بازيگوشي هاي شيطنت بار

و سربه هوايي هاي كودكانه بودم

و بدنبال گذشتن و رسيدن

شتابان مي گذشتم و عجولانه تا رسيدن مي دويدم

دمپايي هايم را گم مي كردم

مي جستم

مي يافتم

و دوباره گم اشان مي كردم

عجولانه آمدم

و مي دانم كه عجولانه خواهم رفت

ابر دلم هميشه و هميشه بهاريست

و هوسي دگر ندارد

بي هيچ بهانه ، بي وقفه مي بارد

خانه ي دلم كوچك است

به كوچكي دستانم

همه را در دل كوچك خود بي بهانه اي جاي مي دهم

بي آنكه شايد كمي نگران تنگي جايشان باشم

به خود مي گويم ،اگر از تنگي جايشان گلايه اي بود كه ماندني نمي شدند

ولي گه گاه دلواپس مي شوم

از آنكه مبادا كسي برود

كه مبادا كسي برود و ديگر نيايد

كه مي دانم

تاب رفتن وتنها شدن نيست مرا.

 

همه ناز

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

من و تو از اولم يكي نبوديم !!!!

يادته؟؟؟

اون روزي كه شمعدوني رو با خودم آوردم

همه ي احساس و همه ي دوست داشتنم رو

تو برگهاش ريختم و آرزو كردم، گلهاي صورتي بدن

يادمه

اون شاخه ي سركش اش رو ،

كه از همون اول به من گوشزد مي كرد پيشم امانته

نذر باغچه ي سيار و سايه نشين تو كردم

با خودم عهد كردم ،كه اون مال تو باشه

و مال تو شد

چه ساده و چه دوست داشتني !!

يادته گفتم  تو هم آرزو كن گلهاش صورتي باشن؟؟؟

چه حسرت شيريني بود!

وچه دلنشين بود روزي كه شمعدوني هامون هر دو باهم به گل نشستن

يادته؟؟؟

ولي حسرت من چه زود خزان شد

وقتي سهم سركش ات ازگلدان شمعداني صورتي رنگ من

گلهايي با گلبرگهاي قرمز رنگ بود

همون روز بود كه فهميدم

من و تو هيچ وقت يكي نمي شيم!!!!؟؟؟

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

(اولين مرحله از آغاز بزرگسالي و جواني يه پايان رسيد.)(دانشگاه و دانشجويي)

 

حس خوب كمي بزرگتر شدن

مزه مزه ي طعمهاي جديد

نگاه هاي دزدانه

خنده هاي نه چندان كودكانه

عشق هاي تماما بچگانه

دوستي هاي عاشقانه

و خواستن هاي عجولانه

گذشتن از كودكي

عبور تا بزرگي و رسيدن

رسيدن تا تو

رسيدن تا من

ورسيدن تا ما شدن

و رفتن

و بازهم رفتن.

 

همه ناز

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

دوستان سالهاي بابونه سلام .

2ماه از آخرين باري كه دستي به سرو روي اين خونه كشيدم مي گذره،انگاري همه جارو حسابي خاك گرفته !!!

وگرچه نوشته ها گردو خاكي بودن بازهم  دوستان اينجارو از ياد نبردن و من به خاطر مهربوني همه ممنون و سپاسگزارم .

سعي كردم دست پر بيام و كوله بار اين بارم نوشته هاي شاعري ست با نام :سيد علي صالحي .

 

من آشناي آب و قانع به تشنگي ،دوستتان دارم كه دوستم مي داريد .(سيد علي صالحي )

 

همه ناز.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

حالا چمدانت را بردار

آرام و پاورچين از پله ها به جانب آسمان بيا

ما دوباره به خواب دور هفت دريا و

هفت رود و هفت خاطره بر مي گرديم

آنجا تمام پريان پرده پوش

در خواب ني لبك هاي پر خاطره ،ترانه مي خوانند

آنجا خواب هم هست ،اما بلند

ديوار هم هست ،اما كوتاه

فاصله هم هست ،اما نزديك ،نزديك .....

نزديكتر بيا

مي خواهم ببوسمت!

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

سلام ،سهم كوچك من از وسعت سادگي !

سايه نشين آب و هم پياله ي تشنگي سلام

سلام ،اولاد اولين بوسه از شرم گل و گونه هاي حلال

سلام ،ستاره ي از شب گريخته ي همروز من

عزيز هميشه و هنوز من.....سلام!

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

گفتند اگر بيايي بالاي رود

هرچه سايه بخواهي از خواب ستاره خواهي چيد

هرجه نور بخواهي

از چشم توتيا خواهي ديد

و من فقط نگاهشان كردم

گفتم ،من اهل قناعت به همين سقف ساده و همين چراغ شكسته ام

ديگر چه مي خواهم از ستاره و آفتاب يا ترانه و توتيا!!

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

اول انگار نگاهم كرد

اول انگار ساكت بود

بعد آهسته گفت :

برايت سنجاق سري از گيسوي رود و خواب خاطره آورده ام

آيا همين نشاني ساده براي علامت علاقه كافي نيست؟؟؟

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

تمام راه

پر از غش غش خنده هاي نور

و اشاره شبنم به شوخي باد است

اطلسي هاي عاقل اردي بهشت

انگار علاقه ي عجيبي

به نامزد بازي يكريز پروانه ها دارند .

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

مي خواستم چشمهاي ترا ببوسم

تو نبودي ،باران بود

روبه آسمان بلند پر گفتو گو ،گفتم:

تو نديديش؟؟؟

وچيزي ،صدايي

صدايي شبيه صداي آدمي آمد

گفت:نامش را بگو تا جست و جو كنيم!

نفهميدم چه شد كه باز

يكهو و بي هوا،هواي تو كردم

ديدم دارد ترانه اي به يادم مي آيد

گفتم:شوخي كردم به خدا!

مي خواستم صورتم از لمس لذيذ باران

فقط خيس گريه شود

ورنه كدام چشم

كدام بوسه

كدام گفت وگو..........؟!

من هرگز هيچ ميلي

به پنهان كردن كلمات بي رويا نداشته ام !

(سيد علي صالحي )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

نداي واقعي اندوه: هميشه راست نياستيد ، گاهي خم شدن را نيز بياموزيد.

 

روزهاي خاكستري رنگي رو اين روزها تجربه مي كنم و شايد بشه گفت خم شدن رو مي آموزم .

صبوري كردن ،يه هنره و من چه بي هنرم اين روزها

اين روزها كه تو ديگر نيستي

و گذر ثانيه ها نيز سخت مي نمايند

هر ثانيه هزاران ساعت شده كه بودت را در نبودت چه بي رحمانه به رخ مي كشد

زمان نمي خواهد بگذرد و نمي گذرد

و اين چنين بودنت چه سخت است

  عقربه هاي ساعت ديواري خانه بر روي ساعت رفتنت چه غم آلود به خواب رفته اند

و خيال بيداري ندارند

پاي رفتنشان بودي و امروز كه تنهايشان گذاشته اي

آمدن روزهاي بي تو را تاب نمي آورند

از ما انتظاري نداشته باش زمان ما بي تو مي گذرد

و اينبار مائيم كه تاب ماندنمان نيست

ثانيه شمار ساعت دلمان اشك چشمانمان شده كه بي تو ثانيه هاي نبودنت را در دلهايمان شماره ميكند

و چه بي وقفه مي بارد تا رسيدن به تو را نزديك و نزديكتر كند

 

(براي آرامش يكديگر دعا كنيم )

روزهاي پر از عشق و شادماني و آرامش داشته باشيم.

خداوند پشت و پناهتان.

همه ناز

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

عظمت همواره در جستجويي چشمي است كه او را ببيند

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد

و زيبايي همواره تشنه ي دلي است كه به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش به دلخواه رام گردد

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود

و خوب

و زيبا

و پر جبروت

ومغرور

اما كسي را نداشت.

(تورات)

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 گل را تو به آن گويي كز عشق معطر شد

زان گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد

(كوير )*دكتر شريعتي

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

هر كس به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد .

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا كه هم چون زبانه هاي بيقرار آتشند و كلماتش،هريك ،انفجاري را به بند كشيده اند !

كلماتيكه پاره هاي بودن آدمي اند ......

اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند ،اگر يافتند ،يافته مي شوند ، و در صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند ،نيستند.

(كوير )*دكتر شريعتي

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

سعي كن در چشمانت ،نگاه معني تازه اي يابد .

(كوير )*دكتر شريعتي
 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

حرفهاي اصيل ،حرفهايي نيستند كه براي شنيدن زده مي شوند ،

حرفهائي هستند كه براي زدن ، زده ميشوند.

نوشته هاي اصيل، نوشته هايي نيستند كه براي خواندن نوشته مي شوند ،

نوشته هايي هستند كه براي نوشتن نوشته مي شوند.

(كوير )*دكتر شريعتي

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
  خداوند روز اول آفتاب را آفرید  

روز دوم  دریا

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان را

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده  است ؟

پس تو را برای من آفرید .

(مدار صفر درجه)

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

آه اي قلب محزون من

ديدي كه چگونه سودا رنگ شعر گرفت

ديدي كه جغرافياي عشق را چگونه با نوازش نگاهي مي شود

 طي كرد و ناديده گرفت

ديدي كه رنج هاي كهنه را با ترنمي مي شود

 يكباره فراموش كرد

ديدي كه آزادي لحظه ي ناب سر سپردن است

ديدي كه عشق يك اتفاق نيست

يك قرار قبلي است

مثل يك تفاهم ازلي

از ازل بوده و

 تا ابد ادامه خواهد داشت.

(مدار صفر درجه )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود،

برای خاطر نخستین گل ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس

اندک می بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم

برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها

که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که ترديدي ،حال آنکه  جز دليلي نیستي

تو همان خورشيدي که بر سر م بالا می آيد

بدان هنگام که از خویشتن در يقينم.

(پل الوار)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 روز ها مي گذرد

  و در گذر ثانيه ها ياد تو پر رنگ و پر رنگ تر مي شود

گلدان كوچك شمعدانيم  

  گمان نكنم كه يادت باشد ،اين روزها برگهايش به زردي مي گرايد و بي آب مانده است

آن روزها ديوانه وار دوستش داشتم و با تمامي احساسم به انتظار گل دادنش مي نشستم و اين روزها چه غمناك هر دو باهم  به خزان رسيديم و در انتظار قطره اي آب مي خشكيم

اين روزها گلها يم را از ياد برده ام و در هر برگ و در هر گلبرگشان تو را مي بينم كه كه با صورتي آكنده از مهر برايم لبخند مي زني

و من باز بي تاب نبودنت مي شوم و مي گريم

اين روزها ديگر تو نيستي

عشق ودوست داشتن را جانانه آمو خته بودي ،  بس كه مهر بان بودي و مهر مي پراكندي ،

اينسان كه در نبودنت ، بودنت احساس مي شود ، با خود آرزو مي كنم كاش خوبي را همه از تو مي آموختند
افسو س كه ديگر نيستي

  زنگ صدايت و لبخند زيبايت در خاطرم مانده

و خاطراتي را كه در گذر روزها  از ياد برده بودم با رفتنت چه پر رنگ به ياد مي آورم .

(همه ناز)

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

تو مي گفتي من نمرده ام

منزل عوض كرده ام

در تو كه مرا مي بيني و بر من اشك مي ريزي زنده مي مانم .

( کتاب چه کسی باور می کند )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

پشت ديوار كسي مي گذرد

                                        مي خواند

بايد عاشق شد و رفت

                                       بادها در گذرند .

(م. آزاد )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

شب و ساعت ديواري و ماه

به تو انديشه كنان مي گويند: بايد عاشق شد و ماند

بايد اين پنجره را بست و نشست .

(م.آزاد )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

براي رفتن بايد هميشه جاري بود

و در تمامي ظلمت شكوه سرخ ،گلي شد .

(م.آزاد )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

صلاي روشن رود از هميشه روشن تر

مرا به دريا خواند .

رهاتر آمده ام

كه با بهار بمانم .

(م.آزاد)

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

پرنده ها به تماشاي بادها رفتند

شكوفه ها به تماشاي آب هاي سپيد

زمين عريان مانده ست و باغهاي گمان

و ياد مهر تو

اي مهربانتر از خورشيد .

(م.آزاد)

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

بهاري بودي ،اي ياد تو را با جان ما پيوند

بهار از باغ ما رفتست

ما افسانه مي گوييم .

(م.آزاد )

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته اند بهر تنم

سخت ترين روزهاي زندگيمو تو اين چند روز گذروندم ، عزيز ترين دايي دنيا رو از دست دادم و تا انتهاي توانم

 بي تاب شدم و اشك ريختم

اين روزها بيشتر دلم مي خواست نباشم و اين آرزو بي نهايت سخت و غمناكه

روز جمعه زمان نمي گذشت و ثانيه ها اشك آلود بود چون عزيزي كوله بارشو بسته بودو واسه هميشه ازپيش ما رفته بود

حالا ديگه جمعه ها غمناكترن ،كودكي منم خاطره انگيز تر شده آخه تو هزار توي كودكي پر خاطره ي دنيا ي من همه جا رد پا و  ياد داييم به چشم مي آد .

چه بايد كرد نمي دانم

به يادگار ماند هر آنچه كه روزي دوستش مي داشتيم و در كنار يكديگر تجربه اش كرده بوديم و طعمي شيرين برايمان داشت

صد افسوس كه نمي دانم با رفتنش آن خاطرات امروز چه طعمي دارد ؟

طعمي شيرين تر ؟

و يا شايد ...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(هر كسي رفت پاره اي از دل ما را با خود برد ).

 

با آرزوي سلامتي براي همه

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

به نام خاتم كار پر پروانه ها

فكر كنم رسما بشه گفت نزديك به يكسال باشه كه بي خبر گذاشتم و رفتم.

چه مي شه كرد ؟؟؟

هر كاري حال و هواي خاص خودشو مي طلبه كه وقتي پيداش مي شه اون كارو قشنگ تر مي كنه .

حالا كه امروز مطلب جديد مي گذارم بايد از همه ي كسايي كه اين مدت به من سر زدن و من نبودم و سري هم بهشون نزدم عذربخوام و بگم ممنون تك تكشونم .

سعي كردم گوشه اي از زيباترين اشعار حسين منزوي رو كه همگي از يه كتاب انتخاب شده بنويسم و در اين بين بعضي نوشته هاي خودم كه بيشتر دلم مي خواد رو اونا نظر بدين .

 تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد

آكنده از مهر باشيد و احساس

همه ناز

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

اي روح تازه خاك

                      اي پاك

اي صبح تابناك

                      سلام

 

(حسين منزوي)

 

وقتي دري باز كردي

از چشم هاي درشتت

بر منظر كهربايي

يك گردباد از نگاهت

چرخيد و با خود مرا برد

مانند يك باغ نرگس

كه زير پلك تو خواب است

چشمان خورشيدي تو

دروازه ي آسمان بود .

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

ديشب خوابي گلبهي ديدم

سراسر گلبهي

وه چه خواب شيريني جايت در دلم نه كه در خوابم خاليه خالي بود

انگار بازهم به كودكي بازگشته بودم

بار ديگر حس پرواز سراغم را مي گرفت

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

مشقم كن وقتي كه عشق را زيبا بنويسي فرقي نمي كند كه قلم از ساقه هاي نيلوفر باشد يا از پر كبوتر

 

(حسين منزوي)

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

در گوشه اي از اين جهان

يك چشم مي گريد براي من

در گوشه اي ديگر

يك چشم مي خندد براي تو

 

(حسين منزوي)

 

تا تنگه ي ميان دو دل

تا ترعه ي ميان دو دريا

فردا چقدر دور است

 

(حسين منزوي )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

من هيشه با صداي بلند ماه را تماشا مي كنم

من هر شب نردبان نيلوفري ام را بالا مي روم تا ستاره بچينم

پايه هاي نردبانم را خاك محكم در آغوش كشيده و سخت به خود مي فشارد تا مبادا پايين بيفتم .

پايه هاي نردبان نيلوفري ام محكم محكم است و من هر شب تا آخرين نيلوفر بالا مي روم

و دورترين ستاره را مي چينم

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

 

وقتي با ميوه ي رسيده ي لب هايت

پرهيزم را به وسوسه مي گيري

من فكر مي كنم پدرم حق داشت

كه ميوه ي حرام هميشه شيرين تر است .

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

بايد چگونه گفت كه عشق با نام يك فرشته فرود آمده است

تا پاسدار دريا ها باشد.؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

من هرگز آسمان را

زيبا نديده بودم

                   از اينسان

چشم تو آسمان را

قابي گرفته است؟

يا آنكه آسمان

آينه دار چشم تو گشته است ؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 

نامه اي در جيبم

و گلي در مشتم پنهان است

غصه اي دارم

               با ني لبكي

سر كوهي گر نسيت

ته چاهي بدهيد

تا براي دل خود بنوازم

                           عشق

                            جايش

                            تنگ است.

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
   
 
چه شبی است امشب

تیره تر از چشمانم،نگاهم...........

و هو هوی باد در گوشم چه خوفناک پیچیده

گمشده ام

در لابه لای گذشته ام

ورق می زنم دفتر زندگیم را از آغار

رسیدم

رسیدم به آخرین صفحه ی خاطراتم

می ترسم

می ترسم که ورق زنم و آغاز کنم خاطره ای نو را

از آغاز این دفتر تکرار بود و تکرار

من از تکرار می ترسم

گاهی آرزو می کنم کاش خدا حرف می زد............

 
 
 |    نوشته شده توسط همه ناز
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور