|
او دگر اين روزها نه فقط خود را
بلكه گذر روزها را نيز از ياد برده است
فصل تقويم ديوار نشين خانه اش پائيز است
پائيزي كه نه تنها فراموشش نشد و از يادش نرفت
بلكه همنشين روزهاو شبهاي تنهاييش شد
پائيزي كه چون هميشه آمد
و اين بار پيغام خزانی اش ،خزاني تر بود
و نه فقط برگ درختان خانه اش را،
كه برگ و بار درخت زندگي اش را تكاند
و تا هميشه برگ ريزان كرد وماند
و چه تنها و بي كس غربتش را دل او جاگذاشت
پائيز دلش دگر هوس بهار ندارد و به زمستاني سرد رسيده
و چه بي رحمانه بر صحن چشمان منتظرش بر جاي مانده
و بر گيسوان سپيدش جا خوش كرده است
انتظار چشمانش را دگر اين روزها تا رسيدن پاياني نيست
و دستگيره ي فرتوت خانه را چشم براهي اش شرمنده مي كند
و چه حسرت بار
هر دو به هم خيره مانده اند و سراغ دلتنگي اشان را از هم مي گيرند.
  همه ناز
|