|
من و تو از اولم يكي نبوديم !!!!
يادته؟؟؟
اون روزي كه شمعدوني رو با خودم آوردم
همه ي احساس و همه ي دوست داشتنم رو
تو برگهاش ريختم و آرزو كردم، گلهاي صورتي بدن
يادمه
اون شاخه ي سركش اش رو ،
كه از همون اول به من گوشزد مي كرد پيشم امانته
نذر باغچه ي سيار و سايه نشين تو كردم
با خودم عهد كردم ،كه اون مال تو باشه
و مال تو شد
چه ساده و چه دوست داشتني !!
يادته گفتم تو هم آرزو كن گلهاش صورتي باشن؟؟؟
چه حسرت شيريني بود!
وچه دلنشين بود روزي كه شمعدوني هامون هر دو باهم به گل نشستن
يادته؟؟؟
ولي حسرت من چه زود خزان شد
وقتي سهم سركش ات ازگلدان شمعداني صورتي رنگ من
گلهايي با گلبرگهاي قرمز رنگ بود
همون روز بود كه فهميدم
من و تو هيچ وقت يكي نمي شيم!!!!؟؟؟
|