|
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند بهر تنم
سخت ترين روزهاي زندگيمو تو اين چند روز گذروندم ، عزيز ترين دايي دنيا رو از دست دادم و تا انتهاي توانم
بي تاب شدم و اشك ريختم
اين روزها بيشتر دلم مي خواست نباشم و اين آرزو بي نهايت سخت و غمناكه
روز جمعه زمان نمي گذشت و ثانيه ها اشك آلود بود چون عزيزي كوله بارشو بسته بودو واسه هميشه ازپيش ما رفته بود
حالا ديگه جمعه ها غمناكترن ،كودكي منم خاطره انگيز تر شده آخه تو هزار توي كودكي پر خاطره ي دنيا ي من همه جا رد پا و ياد داييم به چشم مي آد .
چه بايد كرد نمي دانم
به يادگار ماند هر آنچه كه روزي دوستش مي داشتيم و در كنار يكديگر تجربه اش كرده بوديم و طعمي شيرين برايمان داشت
صد افسوس كه نمي دانم با رفتنش آن خاطرات امروز چه طعمي دارد ؟
طعمي شيرين تر ؟
و يا شايد ...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(هر كسي رفت پاره اي از دل ما را با خود برد ).
با آرزوي سلامتي براي همه
|