|
پیاده آمده ام !
بی چارپا و چراغ ،
بی آب و آینه ،
بی نان و نوازشی حتا ...
تنهاکوله ئی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن پروانه را
نشان شقاوت شمع نمی داند !
کوله بارم ،
پر از گریه های فروغ است !
پر از دشتهای بی آهو !
پر از صدای سرایدار همسایه ،
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند !
پر از نگاه کودکانی ،
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند !
می دانم !
کوله ام سنگین و دلم غمگین است !
اما تو دلواپسم نباش !
نیامدم که بمانم !
تنها به اندازه ی نمباره ئی کنارم باش !
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام !
پیاده !
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من !
حالا بگو !
در این تراکم تنهائی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
(یغما گلرویی)
|