|
آن روزها ، همه ی دوست داشتنی را آموخته بودی ام ،که نثارش کنم
به ساعت رفتنت ، از همه پس می گرفتم و در کیف مدرسه ات می گذاشتم
که از دوست داشتن ام ، چیزی برایت کم نگذاشته باشم
از آنکه مبادا روزی بازنگردی!!!
تا باز آمدنت همه ی سهم آنروزهای من از تو ،چشم براهی ام ،به گشودن دری بود که به سوی تو باز میشد
و صدای آمدنت که درگوشم می پیچید
چه شتابان همه ی پله ها را تا تو به یکباره می پیمودم
که باز در آغوش تو باشم!!!
و چقدر صدای زنگ در،آنروزها شنیدنی بود
به شوق آمدنت ،چه سراسر شور بودم
که ثانیه ها را هم شماره می کردم !!!
تورا که در کنار داشتم
به ساعت رسیدنت ، دوباره همه ی دوست داشتنی را که سهم همه از دوست داشتن هایم بود
از کیف مدرسه ات برمی داشتم
و به شکرانه ی آن که خدا هرروزدر راه رفتن و بازآمدنت
همراهت بودو مرا که همه ی وسعت دوست داشتنم از 10انگشت دستان کوچکم فراتر نبود
چشم براه نمیگذاشت
همه ی آنچه را که از مهربانی در قلب کوچک خود داشتم ، به روی سهم قرض گرفته ام گذاشته وپس می دادم
بهانه ی بیقراری همه ی آن روزهایم تو بودی
ونیاز من به همیشه بودنت و به همیشه داشتنت
هم بازی خلوت کودکانه ی همه ی آن روزهایم خدایی بود،که به قلب وسعت می بخشید
که بی انتها دوست بدارم
حتی اگر برای بیان آن 10انگشت بیشتر نداشته باشم
دوست داشتنی که بهانه ی نثارکردنش، همه توبودی
چراکه همه را در قلب تو پس انداز کردم
و بهره اش را خدا داد!!!
(به امید آنکه برایم همیشه باشی )
همه ناز  
|